هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

تولدت مباررررررررررررک دختر نازمممم

      زندگی قشنگ ما وقتی داشت یکنواخت می شد خدا یکی از فرشته هایش را از آسمان کم کرد و تو را به ما هدیه داد تا زندگیمان روز به روز قشنگ تر و شیرین تر شود ، وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند ما را لایق آن دانست تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبمان نشاندی یلدای عزیزم     آهنگ صدایت با به دنیا آمدنت زیبا ترین ترانه زندگیمان   نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنمان و ...
24 آذر 1392

اولینهای یلدا در دوازده ماهی که گذشت

دختر گلم نازم خوشگلکـــــــــــــــم  صبح پنجشنبه 23 آذر 1391 ساعت 7:55دقیقه پا به این دنیا گذاشتی و برای ما شدی همدم  پنج روزت بود نافت افتاد به گفته دایی مهدی ساعت 3:25 دقیقه ظهر 28 آذر 7 روزگی اولین حمام 16 روزگی موهات رو کوتاه کردیم دقیقا اولین روز 5 ماهگی انگشت پات رو تو دهنت گذاشتی و خودت هم دمر شدی  4ماه و نیمت بود گوشات رو سوراخ کردیم و یه جفت گوشواره خوشمل گذاشتیم بهشون پنج ماه نیمت بود بشکن میزدی آخر پنج ماهگی اولین غذای کمکی رو نوش کردی که فرنی بودو خیلی خوشت اومد شش ماهگی سینه خیز رفتی و از دمر به بالا برمیگشتی آخر شش ماهگی با کمک مینشستی هفت ماهگی چهار دست و پا رفتی عشششششششقممم هفت ماه...
21 آذر 1392

یلدا و کلی خبر

سلاااااااااااااااممممممممممممممممم گل مامان  دخمل نازززززممممممممممم دوستت دارم هزار هزار تاااااااااااااااااااااا خب بالاخره تونستم بیام و خاطراتت رو ثبت کنم از کجا شروع کنــــــــــممم؟ اول از آخـــــــــــــــــــر... اونم اینکه چند شب پیش که اومدم نت و به پروفایلمون تو باشگاه مخاطبان سر زدم یه پیغام دیدم کــــــــــــــــــــــــــه...   هاله/ مدیر باشگاه ۹ آذر با عرض سلام و تبریک جهت برگزیده شدن عکس دلبندتان در جشنواره "عاشورا در قاب تصویر" ، به شما دوست و همراه گرامی ، خواهشمند است به منظور برنامه‌ریزی جهت ارسال هدیه‌ی جشنواره "عاشورا در قاب تصویر" اطلاعات زیر را در پاسخ به همی...
17 آذر 1392

یلدا در آستانه ی یکسالگی (✿◠‿◠)

کمتر از 6 روز دیگه مونده تا یکساله بشی عزیز دلم چقدر روزا زود میگذره انگار همین دیروز بود ثانیه شماریها برای دیدنت برای بوییدنت برای لمس کردنت زود شد یه سال و هنوز منو بابا فکر میکنیم تو خوابیم و داریم رویا میبینیم یه رویای شیرین که دلمون نمیخواد تموم بشه اما واقعیته تو هستی اینجا کنار ما و به لطف خدا روز به روز بزرگتر و داناتر میشی خوشگل من خدارو هزاران هزار مرتبه شکر میکنم بابت این نعمت بزررررررررررررررگ مادر بودن و داشتن تو گل باغ زندگی ما دوستت داریم بیشتر از ستاره های همه ی کهکشونها   شیرینکم دیگه به خوبی و با اعتماد به نفس بالا و قوی راه میری و وقتی از ده تا قدم بیشتر میری میخوای بدویی خودت خیلی...
17 آذر 1392

یلدا بلا در روزهایی که گذشت

سلام گل مامان عزیزم قشنگم  عروسک ملوســـــــــــــممممم اولش قربونت برمممممممممم هزاااار بااااااااااااااار چرا؟ خوب معلومه بس که ماهی بس که شیرینی بسکه خانومی بس که عاقل و باهوش و بلایی نفســــممممم تو این چند وقته که فرصت نداشتم بیام و خاطراتت رو بنویسم خیلی پیشرفت داشتی دیگه یکی دو قدمت شده پنج شیش قدم ...بایست زودتر از اینا راه میفتادی مامانی همش تقصیر من بود اگه بار اولی که قدم برداشتی جیغ نمیزدم ترس به دلت نمیرفت بایست میدوییدی من و ببخش مامانی اما خودت پشتکار خوبی داری و کم کم دستت رو رها میکنی دیشب از تو سالن تا پذیرایی رو به تنهایی اومدی گل مامانی    فدات شم الهی انقدر دانا شدی که با زبون اش...
25 آبان 1392

یلدا و روز اول محرم

دخترکـــــــــمممم شیرینکـــــــــمممم همیشه هر وقت میرفتیم بیرون چراغها و تابلوها و درختها و رودخونه رو نشونم میدادی اما دیروز وقتی بیرون زدیم با دقت به اطرافت نیگا میکردی انگار فهمیده بودی شهر یه تغییر اساسی کرده درسته همه جا سیاه پوش شده بود و چراغونیهاش با همیشه فرق داشت و کم کم اونا رو نشونم دادی پرچم و بیرق و علم و ... رفتیم برات لباس بخرم چند تا لباس انتخاب کردیم و لباس مشکی تو چند طرح هم بود که شما یکیشو انتخاب کردی و با اشتیاق بغلش کردی همون موقع بود که با خودم فکر کردم خدایا واقعا این حسین کیه که یه بچه ی خیلی کوچیک هم دلش براش میتپه... امروز روز اول محرم بود و اولین روز روضمون فدات بشم که اجازه دادی مامان به کا...
14 آبان 1392

دخترک آتیش پاره

عزیز مامانی دختر باهوش و مهربونم از این روزهات بگم که ماشالااااااااااااااااااا هر روز دانا تر از روز قبل میشی تمام مفاهیم رو میدونی اینور اونور بالا پایین داخل خارج پُر خالی بیا برو  ... حیوانات رو هم میشناسی اسب و سگ  و بره و جوجه و فیل و ازت میپرسم یلدا پیشی کو؟؟؟ به بیرون اشاره میکنی  و بعدش دست میزنی یه روز رفتیم مغازه برات اسباب بازی بخریم یه عرویک پیشی دیدی خیلی خوشت اومد ازش, اشاره بهش کردی دادم دستت همچین بغلش کردی و نازش کردی که فروشنده احساساتش لبریز شد و از دور برات بوس میفرستاد ما هم که دیدیم دوستش داری , داری نازش میکنی برات خریدیمش حالا میپرسم یلدا پیشی کو؟؟؟ میخندی و رو زانوهات بلند میشی و اشا...
12 آبان 1392

یلدا وروزهایی که گذشت

دخملیه مامانـــــــــــــــــــی قربونت برم الهـــــــــــــی چند روزپیش برامون یه مسافرت یهویی پیش اومد ... متاسفانه دایی باباجون مرتضی بعد از تحمل بیماری کلیوی به رحمت خدا رفت و ما هم برای مراسم ترحیمش رفتیم ولایت ما با خونواده ی ایشون رفت و آمد داشتیم و گاهی که به دزفول میومدن به ما هم سر میزدن برای همین از فوت شدنشون خیلی ناراحت شدم ... دوشنبه بود که بهمون خبر دادن و شبش راه افتادیم شما توی ماشین کلی ذوق میکردی و خوشحال بودی با عمو عبدالحسین جون شما که همراه ما اومده بودن کلی دالی بازی میکرد ی و بمبله بومبه بازی میکردی تا اینکه خسته شدی و خوابیدی وقتی رسیدیم رفتیم منزل بابا جون اینا اما کسی اونجا نبود دایی مهدی زحمت کشید و...
4 آبان 1392

بعدا نوشت از ده ماهگی خانوم گل

عزیز دل مامان  فراموش کرده بودم بنویسم که: تقریبا همه ی اعضا صورت رو میشناسی وقتی یه عروسک جلوت میذارم و میگم چشماش کو؟ نشونم میدی یا موهاش گوشش دندون ها رو هم نشون میدی یا میدونی جوراب رو باید پا کرد یا کلاه رو بایست روی سر گذاشت میدونی بلوز با شلوار فرق داره  ... کیف منو رو شونت میذاری اما کیف بابا رو دستت میگیری ... تازگیها برامون بوس میفرستی شیرین مــــــــــــــــن ممکنه به این پست دوباره اضافه بشه چون رو پام نشستی و نق میزنی نمیذاری تمرکز کنم     همون شب نوشت: خب دخملی الان از عروسی برگشتیم و شما مست خوابی و منم فرصت برام پیش اومد بیام و بقیه رو بنویسم تو عروسی خوابت میومد اما صدای آه...
26 مهر 1392